تبليغاتX
من و بارون و یه رویا

من و بارون و یه رویا

ای کاش لحظه هاي با تو بودن به اندازه عمر یه حباب کوتاه نبود، كاش بيشتر عاشق مي شديم

آدم و حوا

من حواي تومي شوم وتوآدم پيامبرعشق من ، ما دل به هم مي سپاريم و انگار بهشت به زمين كوچ كرده ،با تو بودن پر مي شود از آرامش و عطر بهار ، لذت از هرم دستهاي تو در بند بند وجود من شكفته مي شود ،تو فرشته مني و تمام ممنوعه ها را با عشق ، كنار تو مزه مزه مي كنم .
براي چيدن سيب سرخ بوسه هايم آرامتر باش نمي خواهم كنار تو بودن تمام شود ، آرامتر باش كه زمين و زمان براي نظاره ما متوقف شده ،آرامتر باش تا دلم را به درياي بي انتهاي آغوشت بسپارم آرامتر باش پيامبر من نفسهايت پر است از زندگي ، نفس بكش تا من زندگي كنم .

+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 10  توسط ندا  | 

گذشته هايي كه نمي گذرد

مي گويند گذشته هاي با تو بودن گذشته اما حال و روز در هم من هيچ قانوني سرش نمي شود  ، اين گذشته هاي لعنتي سرپيچ ذهنم گيركرده اند و به هيچ ترفندي خيال گذر ندارند...
 نه لحظه اي جايگزين اين گذشته ها مي شود نه هيچكسي جايگزين تو ....
 گذشته هاي من نمي گذرد باقي مانده ومرداب شده و شاديهايم را در خود فرو مي كشد.
 گذشته هاي خوب با تو بودن پتك شده و با هرضربه ثانيه شمار هزار بار بر فرق لحظه هايم مي كوبد ، گذشته هاي خوب از دست رفته اند اما نمي گذرند .....

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 12  توسط ندا  | 

از تو مي نويسم .....

مي خواهم بنويسم شايد درنگي فراموشت كنم تو را كه با تك تك نفسهاي خسته ام گره خورده اي و دستهايم كه هيچ حتي دندانهاي عقلم هم  گره گشايم نيستند ، مي نويسم مگر تلنگرهاي بي امان خودكار بر تن نحيف بودنم لختي مرا از روياي تو بيرون بكشد و به ياد بياورم اين قصه از كجا شروع شد ،شايد چاره اي باشد تا نقطه پايان را بگذارم بي آنكه دستم بلرزد و بغضم بشكند ، سالهاست از تو مي نويسم و سالهاست در ذهنم ترسيمت مي كنم ، سراب لبخندت مرا تا بي نهايت غرق شدن مي كشد ، تو ماوراي آيينه هايي ، تو تعبير خوابهاي معصوم مني ،تو لحظه فراموشي مني ، هرجا نفس هست ، خدا هست و من هستم تو با مني .

+ نوشته شده در  91/01/26ساعت 12  توسط ندا  | 

و باز هم عيد .....

باز هم هوا خيالاتي شده و در هم است هي مي بارد و هي مي غرد ، شهر من باز هم دلخوش بهار شده و دلش را مثل دل من به بوي شكوفه ها خوش كرده شايد طلسم تنهاييش امسال با اولين باران بهار شكسته شود شايد دلش به رقص ماهي هاي سرخ شاد شود و شايد مثل شكوفه ها از ته دل بخندد ....

و باز هم عيد آمده و دلم براي روزهاي نو دلواپس تر شده ، باز روز از نو و روزي ما هم كه  تنهايي كهنه اي بيش نيست از نووووو :-(


+ نوشته شده در  91/01/01ساعت 14  توسط ندا  | 

آينه هاي تو در تو

در هوايي كه عطر بودنت را ندارد دلم مي گيرد ،از حسرت عطر حضورت قلبم بي حضور شده ، اي كاش بيشتر مي ماندي يا ماندن را بيشتر مي خواستي ،اي كاش كنار  شب ترانه هايم كمي رفع خستگي مي كردي و دلم آرام مي گرفت ، اي كاش سايه بودنت هواي خيالم را مي گرفت و آتش نبودنت اينطور دامنگير هستيم نبود ، چقدر دلم از اين و آن گله مي كند وقتي تو نيستي و وقتي از راه مي رسي فقط تو هستي و آينه هاي تو در توي شوق و شعف و نور و حضور .


+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 17  توسط ندا  | 

مرثيه عاشقانه زمان ما

تو هستي و زلال ناب خيالت مرا در خود غرق مي كند ،بند بند وجودم تسليم بودن تو مي شود من سراپا تو مي شوم و تو سراسيمه براي گريز من بيشتر غرق مي شوم و تو تندتر مي دوي ، من تنديس تو و خاطراتت مي شوم و تو درب را محكمتر مي كوبي ، من خرد مي شوم و تو از شوق رهايي مي خندي و خود گرفتار گردابي ديگر مي شوي اينست مرثيه عاشقانه زمان ما :-(

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 17  توسط ندا  | 

تولد 27 سالگي من :-(

امروز من متولد شدم براي بار بيست و هفتم متولد شدم اما هم از خاطراتم دورم هم از آرزوهايم هنوز هم كه به درخت كوچه نگاه مي كنم از من بزرگتر است ، هنوز هم روز تولدم دلتنگ پروانه ها مي شوم امروز روز ميلاد من است ، من پرم از شور و شعف زندگي كردن ، پرم از بودن و گوشي تلفنم كه از صبح آرام نگرفته گواه اينست كه دنياي من پر است از آدمهايي كه دوستم مي دارند ، من امروز حس متفاوتي دارم متولد شده ام و انساني هستم از انسانها خاكي و معقول اما دلم مي گيرد براي خودم فردا كه چشم باز كنم هيچ چيز عوض نشده من هستم و زندگي عادي كه سرو تهش را به هم دوخته اند و هي خودش را دور مي زند دلم مي خواست كوكهاي اين دايره بي سرو ته را بشكافم و لحظه اي آرام بگيرم :-(

ميلادم مبارك 

+ نوشته شده در  90/10/20ساعت 13  توسط ندا  | 

خیلی تنهام

از روزی که بودنت را بر شانه های تنهاییم تشییع کرده ام لذت تمام خوابها از سرم پریده است و بر بودنم طعم تلخ قهوه و سیگار نشسته ،چشمانم در عزای نبودنت سیاهی می روند ، کاش برای آخرین بار پلک می زدمدوست دارم به احترام نبودنت نباشم :-(

+ نوشته شده در  90/08/26ساعت 20  توسط ندا  | 

حبه قند

همیشه حبه ای قند در ته چای می اندازم و چایم را سر می کشم ، به آخر که می رسم شیرین و دلچسب است دوست دارم میشه یادم باشد ته تمام تلخیها اتفاقی شیرین انتظارم را می کشد :-)

+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 19  توسط ندا  | 

خاطره ها

چه غریبند واژه ها وقتی یاد تو را فریاد می زنند ولی برای اینکه دلیل ماندنت شوند کفایت نمی کنند ، تمام ثانیه های نبودنت حضور ذهنم میان رفتن ثانیه ها و ثانیه های رفته بی وزن می شود، تمام فصلهای ذهنم بی امان غم می بارد و پاییز می شود ، چقدر خاطره ها سر در گمند وقتی من بیاد طنین خنده هایت زار می زنم ، هوای بودنم چقدر دلگیر می شود وقتی دلم برای آغوشت لک زده و دستهایت پناه بی کسیهای من نیست :-(

+ نوشته شده در  90/07/13ساعت 19  توسط ندا  |